جلوگیری از کپی کردن مطالب

بازاریابی شبکه ای ، Billionaire Builders Team - جوجه عقاب
آپلود عکس رایگان و دائمی



		

جوجه عقاب

BBTeam.ir - کوه بلندی بود که لانه عقابی با چهار تخم ، بر بلندای آن قرار داشت.یک روز بر اثر زلزله یکی از تخم ها به پائین لغزید و به مزرعه ای رسید که پر از مرغ وخروس بود . مرغها و خروسها می دانستند که باید از این تخم مراقبت نمایند و بالاخره هم مرغ پیری داوطلب شد تا روی آن بنشیند و آن را گرم نگه دارد تا جوجه به دنیا آید .

یک روز تخم شکست و جوجه عقاب از آن بیرون آمد . جوجه عقاب مانند سایر جوجه ها بزرگ شد و طولی نكشید كه جوجه عقاب باور كرد كه چیزی جز یك جوجه خروس نیست . او زندگی و خانواده اش را دوست داشت اما چیزی از درون او فریاد می زد كه تو بیش از این هستی ، تا اینكه یك روز كه داشت در مزرعه بازی می كرد متوجه چند عقاب شد كه در آسمان اوج می گرفتند و پرواز میكردندو گفت ای كاش من هم می توانستم مانند آنها پرواز كنم !

قسمت اول داستان ( داستان زندگی بسیاری از افراد):

مرغ و خروسها شروع كردند به خندیدن و گفتند : تو یك خروسی و یك خروس هرگز نمی تواند بپرد . اما عقاب همچنان به خانواده واقعی اش كه در آسمان پرواز میكردند خیره شده بود و در آرزوی پرواز به سر می برد اما هر موقع كه عقاب از رویایش سخن می گفت به او می گفتند كه رویای تو به حقیقت نمی پیوندد و عقاب هم كم كم باور كرد!!

بعد از مدتی او دیگر به پرواز فكر نكرد و مانند یك خروس به زندگی ادامه داد و بعد از سالها زندگی خروسی ، از دنیا رفت !!

قسمت دوم داستان ( داستان زندگی افراد موفق):


مرغ و خروسها شروع كردند به خندیدن و گفتند : تو یك خروسی و یك خروس هرگز نمی تواند بپرد . اما عقاب همچنان به خانواده واقعی اش كه در آسمان پرواز میكردند خیره شده بود و در آرزوی پرواز به سر می برد و بالاخره یک روز تصمیم گرفت که بالهاش رو باز کنه , همون لحظه ای که بالهاش رو باز کرد یک باد شروع به وزیدن کرد و کمی بالا رفت , جرات پیدا کرد که شروع به بال زدن کند و به سختی شروع به بال زدن کرد

هر چقدر بیشتر بال می زد , بیشتر اوج می گرفت و صدای خنده مرغها کمتر و کمتر می شد تا زمانی که دیگه صدای اونها رو نمی شنید , وقتی به پایین نگاه کرد مرغها و خروسها رو خیلی ریز می دید و عقابها رو بزرگتر , و به عقابها نزدیک و نزذیکتر می شد تا جایی که دیگه هیچ ابری بالای سرش نبود , با عقابها بر فراز ابرها حرکت می کرد جوری که حتی دیگه احتیاج به بال زدن هم نبود و ادامه زندگی اش رو مثل عقابها زندگی کرد.

تو همانی كه می اندیشی .

تو همون عقابی پرهاتو واسه چی بستی؟

به دنبال رویاهایت برو و به یاوه های مرغ و خروس ها گوش نكن.



طبقه بندی: داستانهای آموزنده و انگیزشی، 
برچسب ها: نگرش مثبت،  

تاریخ : جمعه 5 دی 1393 | 12:00 ق.ظ __________________________________ نظرات
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By SlideTheme :.
  • کد نمایش افراد آنلاین
  • 
    شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات